تبليغاتX
قاب کاغذی

قاب کاغذی

آبی -صورتی-نارنجی

"دیوار اتاق ترنم"  

ترنم به دیوار زل زده بود و به چفیه کهنه و قدیمی نگاه می کرد. ....... شاید بهتر باشد از اول شروع کنم. از اونجایی که علی تازه شده بود 25 ساله. اوج شلوغی ها بود همه جا صدای شعار می اومد . امام اعلامیه می داد و شاه که نمی دونست چی کار کنه مردم رو می بست به گلوله. بارون گلوله بود به خدا. علی اصلا تو این خط ها نبود از اون الافای بود که همیشه سر چهار راه وایمیستاد و سوت میزد. چشمش دنبال زری بود دختر اقدس خانم. خیلی می خواستش هر وقت زری از جلسه ها بر می گشت علی تا کمر خم می شد و فقط یک کلمه می گفت: چاکریم آبجی. زری هم ریز ریز می خندید و لی جواب نمی داد آخه فاطی بهش گفته بود اگه جواب بدی پر رو می شه. انگار زری هم از علی خوشش می اومد. یکی دو سالی گذشت و علی روزگارشو به الواتی گذرروند چند وقتی بود که دیگه زری رو نمیدید زری هروقت علی رو میدید دیگه مثل قبل نبود.  علی فهمیده بودکه زری یک چیزیش شده اما چیکار شده بود نمیدونست.  یه روز که زری از راهپیمایی بر می گشت علی جلوش واستاد طبق عادت جلوش تا کمر خم شد وگفت چاکریم زری خانم اما زری این دفعه ریز نخندید شاید فاطی بهش یاد داده بود زری خواست بره اما علی گفت ببخشید زری خانوم جسارتا خواستم ببینم نومزد مومزد کردین اگه اینطوری لنگ بندازیم جلو به حضرت عباس اگه قضیه اینجوری باشه کنار میکشم. به جون ننه ام راست می گم آبجی. صدای فش فش دماغ زری اومد. علی فهمید زری داره گریه می کنه، با صدای آروم گفت: زری خانم........... زری خانم........... زری سرش و گرفت بالا و گفت: دلمو خوش کردم به شما علی آقا. هر روز می گم فردا؛ فردا می گم پس فردا، می گم این هفته، این ماه، اما نه علی آقا. آدم نشدی به خدا! توی دل علی خالی شد. زری منتظر جواب علی نموند. گذاشت و رفت. شب که شدبی خوابی زد به سر علی.شوکت، ننه پیر علی گفت: علی

نِنِه وَخِز....وَخِز برو کپه مَرگِتِ بذار. فردا امام میه. مو که مُرُم. تو نمی یی.

علی با بی حوصلگی گفت: ای ننه جان بیام که چی بشه. نمی یام حاش نیست. علی اون شب با هزار تا بدبختی خوابش برد. خواب دید که زری دست تو دست عباسه و داره با عباس می رقصه. علی هم قمه کشی راه انداخته بود تو عروسی زری. عباس تنها بسیجی محل بود. با یه چفیه که همیشه دور گردنش بود. علی از خواب پرید. ننه شوکت بالا سر علی واستاده بود و آیه الکرسی می خوند و فوت می کرد دور سر علی: اللهی بمیرُم ننه. خاک به سرُم. خوبی ننه جان. علی از جاش بلند شد. نفس نفس می زد. رفت سر صندوقچه قدیمی آقا جونش. یه چفیه برداشت با یه دست لباس قدیمی. اسم آقا جون شده بود سر در کوچه علی اینا. اون شب علی لباسا رو برداشت و رفت. امام اومد. شاه رفت. جنگ شد. علی و زری حالا زن و شوهر بودند. یه دختر کوچولو داشتن که اسمش ترنم بود. دیگه حالا علی دومین بسیجی محل بود. با یه عالمه ریش. با یه چفیه قدیمی. با عطر همیشگی گلاب. علی رفت جنگ و واسه ترنم تنها یادگاری که گذاشت یه چفیه قدیمی بود........ ترنم به دیوار زل زده بود..........

 

 

                                                                   شادی نقبایی

                                                                      اول دبیرستان

 

یادگار پدر

چفیه بود. بله چفیه همان چفیه ای که یادگار پدر بود. وقتی آن را می بوییدم، یاد پدر مهربانم می افتادم. دوستش داشتم زیبا بود و سفید. حس خوبی به او داشتم. یعنی امید داشتم که پدر برمی گردد. وقتی پدر داشت به میدان جنگ می رفت چفیه اش را از او گرفتم. صدای توپ ها و تانک ها می آید. می ترسم. در همین موقع صدای در می آید. وقتی در را باز کردم دیدم پدر است که یک چفیه ی دیگر دور گردن اوست.

 

زهرا حیدری کلاس:سوم دبستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 13:52  توسط ملیحه حیدری  | 

"دیوار اتاق ترنم"  

ترنم به دیوار زل زده بود و به چفیه کهنه و قدیمی نگاه می کرد. ....... شاید بهتر باشد از اول شروع کنم. از اونجایی که علی تازه شده بود 25 ساله. اوج شلوغی ها بود همه جا صدای شعار می اومد . امام اعلامیه می داد و شاه که نمی دونست چی کار کنه مردم رو می بست به گلوله. بارون گلوله بود به خدا. علی اصلا تو این خط ها نبود از اون الافای بود که همیشه سر چهار راه وایمیستاد و سوت میزد. چشمش دنبال زری بود دختر اقدس خانم. خیلی می خواستش هر وقت زری از جلسه ها بر می گشت علی تا کمر خم می شد و فقط یک کلمه می گفت: چاکریم آبجی. زری هم ریز ریز می خندید و لی جواب نمی داد آخه فاطی بهش گفته بود اگه جواب بدی پر رو می شه. انگار زری هم از علی خوشش می اومد. یکی دو سالی گذشت و علی روزگارشو به الواتی گذرروند چند وقتی بود که دیگه زری رو نمیدید زری هروقت علی رو میدید دیگه مثل قبل نبود.  علی فهمیده بودکه زری یک چیزیش شده اما چیکار شده بود نمیدونست.  یه روز که زری از راهپیمایی بر می گشت علی جلوش واستاد طبق عادت جلوش تا کمر خم شد وگفت چاکریم زری خانم اما زری این دفعه ریز نخندید شاید فاطی بهش یاد داده بود زری خواست بره اما علی گفت ببخشید زری خانوم جسارتا خواستم ببینم نومزد مومزد کردین اگه اینطوری لنگ بندازیم جلو به حضرت عباس اگه قضیه اینجوری باشه کنار میکشم. به جون ننه ام راست می گم آبجی. صدای فش فش دماغ زری اومد. علی فهمید زری داره گریه می کنه، با صدای آروم گفت: زری خانم........... زری خانم........... زری سرش و گرفت بالا و گفت: دلمو خوش کردم به شما علی آقا. هر روز می گم فردا؛ فردا می گم پس فردا، می گم این هفته، این ماه، اما نه علی آقا. آدم نشدی به خدا! توی دل علی خالی شد. زری منتظر جواب علی نموند. گذاشت و رفت. شب که شدبی خوابی زد به سر علی.شوکت، ننه پیر علی گفت: علی

نِنِه وَخِز....وَخِز برو کپه مَرگِتِ بذار. فردا امام میه. مو که مُرُم. تو نمی یی.

علی با بی حوصلگی گفت: ای ننه جان بیام که چی بشه. نمی یام حاش نیست. علی اون شب با هزار تا بدبختی خوابش برد. خواب دید که زری دست تو دست عباسه و داره با عباس می رقصه. علی هم قمه کشی راه انداخته بود تو عروسی زری. عباس تنها بسیجی محل بود. با یه چفیه که همیشه دور گردنش بود. علی از خواب پرید. ننه شوکت بالا سر علی واستاده بود و آیه الکرسی می خوند و فوت می کرد دور سر علی: اللهی بمیرُم ننه. خاک به سرُم. خوبی ننه جان. علی از جاش بلند شد. نفس نفس می زد. رفت سر صندوقچه قدیمی آقا جونش. یه چفیه برداشت با یه دست لباس قدیمی. اسم آقا جون شده بود سر در کوچه علی اینا. اون شب علی لباسا رو برداشت و رفت. امام اومد. شاه رفت. جنگ شد. علی و زری حالا زن و شوهر بودند. یه دختر کوچولو داشتن که اسمش ترنم بود. دیگه حالا علی دومین بسیجی محل بود. با یه عالمه ریش. با یه چفیه قدیمی. با عطر همیشگی گلاب. علی رفت جنگ و واسه ترنم تنها یادگاری که گذاشت یه چفیه قدیمی بود........ ترنم به دیوار زل زده بود..........

 

 

                                                                   شادی نقبایی

                                                                      اول دبیرستان

 

یادگار پدر

چفیه بود. بله چفیه همان چفیه ای که یادگار پدر بود. وقتی آن را می بوییدم، یاد پدر مهربانم می افتادم. دوستش داشتم زیبا بود و سفید. حس خوبی به او داشتم. یعنی امید داشتم که پدر برمی گردد. وقتی پدر داشت به میدان جنگ می رفت چفیه اش را از او گرفتم. صدای توپ ها و تانک ها می آید. می ترسم. در همین موقع صدای در می آید. وقتی در را باز کردم دیدم پدر است که یک چفیه ی دیگر دور گردن اوست.

 

زهرا حیدری کلاس:سوم دبستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 13:50  توسط ملیحه حیدری  | 

"دیوار اتاق ترنم"  

ترنم به دیوار زل زده بود و به چفیه کهنه و قدیمی نگاه می کرد. ....... شاید بهتر باشد از اول شروع کنم. از اونجایی که علی تازه شده بود 25 ساله. اوج شلوغی ها بود همه جا صدای شعار می اومد . امام اعلامیه می داد و شاه که نمی دونست چی کار کنه مردم رو می بست به گلوله. بارون گلوله بود به خدا. علی اصلا تو این خط ها نبود از اون الافای بود که همیشه سر چهار راه وایمیستاد و سوت میزد. چشمش دنبال زری بود دختر اقدس خانم. خیلی می خواستش هر وقت زری از جلسه ها بر می گشت علی تا کمر خم می شد و فقط یک کلمه می گفت: چاکریم آبجی. زری هم ریز ریز می خندید و لی جواب نمی داد آخه فاطی بهش گفته بود اگه جواب بدی پر رو می شه. انگار زری هم از علی خوشش می اومد. یکی دو سالی گذشت و علی روزگارشو به الواتی گذرروند چند وقتی بود که دیگه زری رو نمیدید زری هروقت علی رو میدید دیگه مثل قبل نبود.  علی فهمیده بودکه زری یک چیزیش شده اما چیکار شده بود نمیدونست.  یه روز که زری از راهپیمایی بر می گشت علی جلوش واستاد طبق عادت جلوش تا کمر خم شد وگفت چاکریم زری خانم اما زری این دفعه ریز نخندید شاید فاطی بهش یاد داده بود زری خواست بره اما علی گفت ببخشید زری خانوم جسارتا خواستم ببینم نومزد مومزد کردین اگه اینطوری لنگ بندازیم جلو به حضرت عباس اگه قضیه اینجوری باشه کنار میکشم. به جون ننه ام راست می گم آبجی. صدای فش فش دماغ زری اومد. علی فهمید زری داره گریه می کنه، با صدای آروم گفت: زری خانم........... زری خانم........... زری سرش و گرفت بالا و گفت: دلمو خوش کردم به شما علی آقا. هر روز می گم فردا؛ فردا می گم پس فردا، می گم این هفته، این ماه، اما نه علی آقا. آدم نشدی به خدا! توی دل علی خالی شد. زری منتظر جواب علی نموند. گذاشت و رفت. شب که شدبی خوابی زد به سر علی.شوکت، ننه پیر علی گفت: علی

نِنِه وَخِز....وَخِز برو کپه مَرگِتِ بذار. فردا امام میه. مو که مُرُم. تو نمی یی.

علی با بی حوصلگی گفت: ای ننه جان بیام که چی بشه. نمی یام حاش نیست. علی اون شب با هزار تا بدبختی خوابش برد. خواب دید که زری دست تو دست عباسه و داره با عباس می رقصه. علی هم قمه کشی راه انداخته بود تو عروسی زری. عباس تنها بسیجی محل بود. با یه چفیه که همیشه دور گردنش بود. علی از خواب پرید. ننه شوکت بالا سر علی واستاده بود و آیه الکرسی می خوند و فوت می کرد دور سر علی: اللهی بمیرُم ننه. خاک به سرُم. خوبی ننه جان. علی از جاش بلند شد. نفس نفس می زد. رفت سر صندوقچه قدیمی آقا جونش. یه چفیه برداشت با یه دست لباس قدیمی. اسم آقا جون شده بود سر در کوچه علی اینا. اون شب علی لباسا رو برداشت و رفت. امام اومد. شاه رفت. جنگ شد. علی و زری حالا زن و شوهر بودند. یه دختر کوچولو داشتن که اسمش ترنم بود. دیگه حالا علی دومین بسیجی محل بود. با یه عالمه ریش. با یه چفیه قدیمی. با عطر همیشگی گلاب. علی رفت جنگ و واسه ترنم تنها یادگاری که گذاشت یه چفیه قدیمی بود........ ترنم به دیوار زل زده بود..........

 

 

                                                                   شادی نقبایی

                                                                      اول دبیرستان

 

یادگار پدر

چفیه بود. بله چفیه همان چفیه ای که یادگار پدر بود. وقتی آن را می بوییدم، یاد پدر مهربانم می افتادم. دوستش داشتم زیبا بود و سفید. حس خوبی به او داشتم. یعنی امید داشتم که پدر برمی گردد. وقتی پدر داشت به میدان جنگ می رفت چفیه اش را از او گرفتم. صدای توپ ها و تانک ها می آید. می ترسم. در همین موقع صدای در می آید. وقتی در را باز کردم دیدم پدر است که یک چفیه ی دیگر دور گردن اوست.

 

زهرا حیدری کلاس:سوم دبستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 13:50  توسط ملیحه حیدری  | 

لالایی برای عروسکم

 

عروسک خوشگل من امشب خوابش نمی بره.

هر چی بهش می گم بخواب به حرف من گوش نمی ده.

هی گریه و ناله می کنه دلم را تیکه می کنه.

بخواب بخواب بخواب بخواب عروسک خوشگل من.

چشاش داره بسته می شه.

وای که چقدر عالی می شه اگه بخوابه.

دعا کنین بچه ها فردا سر کلاس درس چرت نزنه.

سارا امیری کلاس چهارم

                                                       

 لالالالا گل پونه بخواب عزیز تو دردونه

تا بگم برات لالایی:

بخواب تو عروسک ناز

تا برات بخونم آواز

بگم تو چه قدر نازی طربچه و پیازی

لالالالا گل پونه بخواب تو عزیز دردونه

همه ی این چیزها خواب بود  خواب و رویا بود

لالالالا بخواب تو عروسک زیبا

مهلا لطفی کلاس پنجم

 

لالالایی بخواب دختر

گلم گل نازم لالابخواب

توبرو توی ستاره ها را ببین

آیدا مهرافروز کلاس سوم

 

لالا لالا لالایی بخواب دختر زیبا

لالا لالا لالایی دختر گلم بخواب بخواب

بخواب تا خواب خوش ببینی بخواب بخواب

دختر نازم بخواب تا رویاهای خوش ببینی بخواب تا داستان های خوب تعریف کنی.

الهام لطفی کلاس سوم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:41  توسط ملیحه حیدری  | 

گلدان خالی

 

خیلی وقت بود که سماور قل قل می کرد.

- بی بی جان خونه اید؟

گلاب آمده با یک ظرف روغن جوشی.بی بی جان نگفت که هنوز قرص قند می خورد. بشقاب پر از نان های روغنی را گرفت و زمزمه کرد: خدابیامرزدش، مرد خوبی بود.

گلاب که می رفت نگاه کرد به حیاط: بی بی جان مهمون دارین؟ بی بی لبخند زد و گفت:«آب و جارو کردم که بیاد.امروز می رم چراغ برات. تو رفتی؟» گلاب پر چادرش را باز کرد و گفت:«دیروز رفتیم، امروز هم با شما می یام. ساعت چهار خوبه؟»

بی بی جان صدای در را که شنید چرخید به طرف گلدان خالی، فرو بردش تو آب حوض. ماهی های قرمز کنار دستش یک لحظه جمع شدند و بعد رفتند گوشه امن آب.

نگاه کرد به عکس حاج صادق توی قاب آن طرف تر مهدی با لبخند نگاهش می کرد. دست کشید روی عکس. خندید و گفت:«وقتی بیاد لابد خبری هم از تو می یاره برام.

گلدان را گذاشت لب پنجره. دستی کشید روی تراشهای بلور.حتما می آمد……

***

گلاب، ظرف حلوا را از دست بی بی جان گرفت. آهسته گفت:چه چارقد خوشگلی! به به … چه بوی خوبی پیچیده توی حیاط.

بی بی جان نگاه کرد پشت سرش و گوشه چارقد گلدارش را مرتب کرد.

در را که می بست چشم دوخت به گلدان لب پنجره. چیزی به گلاب نگفت. مگر باور می کرد درست وسط تابستان  سه شاخه گل نرگس، نشسته باشد توی گلدان؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:42  توسط ملیحه حیدری  | 

رنگ و وارنگه!

 

دلم به چارشنبه های زندگیم خیلی خوش است. چون دو بال صورتی روی پشتم درمی آیند و مرا هفت بار دور گنبد طلایی اش می گردانند و بعد می نشانند درست بالای گنبد، تا طلوع خدا را از نزدیک تماشا کنم. امروز هم چهارشنبه است از همان چهارشنبه های سبز دوست داشتنی. امروز هم خورشید زیر قولش نزده است و مثل هرروز از پشت گنبد سرک می کشد و برایم دست تکان می دهد. امروز هم  یک عالمه قلب آبی بزرگ و کوچک، از همان هایی که بوی خوب مهربانی می دهند؛ توی بوستان کودک، منتظرم هستند.

با اینکه تازه امتحانات بچه ها تمام شده است، اما هیچ کدام از صندلی های سبز توی کتابخانه ی مرکز 2 تنها نیستند. مثل همیشه کلاسمان را با بازی شروع می کنیم.

همان اول خودم اوستا می شوم و می گویم: رنگ و وارنگه! بچه ها می گویند:چه رنگه؟

- از همه رنگه!

- چه رنگه؟

- مروارید رنگه!

- چه رنگه؟

- به رنگ آبی فیروزه ای!

 تلاش بچه ها برای پیدا کردن شیء موردنظر با رنگ آبی فیروزه ای، مهیج ترین قسمت بازی است. هرکدام از آن ها یک بار اوستا می شوند و بازی را به دست می گیرند.

نوبتی هم که باشد نوبت نوشتن است. به دلیل خستگی امتحانات، ترجیح می دهم چند سوال مطرح کنم تا آن ها ضمن دادن پاسخ، به فکر فرو روند.

از بچه ها می پرسم، خورشید چه رنگی است؟ می گویند زرد. می گویم: کسی می داند که چرا خورشید زرد است؟ هر کدام از آن ها چیزی می گویند. سارا می گوید: چون نور زرد است و خورشید نور دارد. رضوان می گوید:چون باید بتابد تا گرما بدهد. زهرا می گوید: شاید خورشید مریض است! بچه ها چشم هایشان گرد می شود و همه می گویند شاید......  از اعضای خوب کلاس می خواهم به سوالاتی که از آن ها می کنم پاسخ های ادبی  و زیبا بدهند.

- چرا دریا آبی است؟ زهرا حیدری می نویسد چون دریا و آسمان با هم خواهر و برادرند. فاطمه نجاتیان می نویسد چون هم رنگ دوستش آسمون باشه.

سارا پناهی می نویسد چون دریا مهربان است.

- چرا ابر سفید است؟

چون زیاد نمک خورده است.                         زهرا حیدری

چون ابر از یک چیزی ذوق زده شده است.          عارفه شرقی

چون ابر ترسیده است.               سارا پناهی

چون گریه کرده و اشک هاش تموم شده .       مهلا ملایی

چون وقتی رعد و برق می زند از ترس تمام بدنش سفید شده است.     آرزو حیدری

چون یخ زده است.                زهرا ذاکریان

چون از چیزی وحشت زده شده است       فاطمه نجاتیان

چون دوست داره رنگ گل یاس باشه.                سحر دلشاد

- چرا خون قرمز است؟

چون عصبانی است از اینکه گلبول ها توش زیاد ورجه وورجه می کنن.    زهرا حیدری

- چرا ستاره ها نقره ای هستند؟

چون ستاره ها در شب لباس درخشانشان را می پوشند و برق می زنند. زهرا حیدری

چون مانند روز نوری برای روشنایی شب داشته باشند.       سارا پناهی

-چرا شب سیاه است؟

چون که دروغ گفته.          زهرا حیدری

چون که یک بچه توی دفتر خودش آسمان را سیاه کرده است.    زهرا ذاکریان

چون می خواهند ما را بخواباند

- چرا کوه ها قهوه ای هستند؟

چون خشکشون زده.                 زهرا حیدری

- چرا چمن سبز است؟

چون که جوونه.             زهرا حیدری

چون گل ها بهتر بتوانند خودشان را نشان دهند.     مهلا ملایی

- چرا موی پدر بزرگ ها سفید است؟

چون که این قدر نوه هایشان اذیت کردند که موهاشون مثل ابر سفید شده.  زهرا حیدری

- چرا غروب نارنجی است؟

چون که این قدر پرتقال خورده که پرتقالی شده است.     زهرا حیدری

چون از این که می خواهد از نعمت های خدا محروم شود ناراحت شده و رنگش پر رنگ شده است.        آرزو حیدری

چون وقتی خورشید پشت کوه ها ناپدید می شود آسمان ناراحت می شود و رنگ آن نارنجی می شود.         مهلا ملایی

چون نارنگی را زیاد دوست دارد.      سارا پناهی

غرق در جواب های رنگی آن ها بودم، که فرشته پرسید: راستی چرا چهارشنبه ها سبز است؟!......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:40  توسط ملیحه حیدری  | 

برای پدربزرگ سفرکرده یمان دلتنگیم

 

آن شب که یک ستاره

از بام شهر افتاد

پیغام رفتنت را

با رفتنش به ما داد

  ماه شب 14

چقدر زیباست.همیشه وقتی چهاردهم ماه فرا می رسد به ماه خیره می شوم.آخر چهره ی زیبا،معصوم و ملکوتی او را در آن می بینم.آری چهره ی دوست داشتنی او مانند ماه شب 14 است.او را مانند یک پدربزرگ مهربان دوست دارم.اما حیف که ما نسل سومی ها لیاقت دیدار او را نداشتیم.تا همین دیروز چنین افکاریذهنم را مشغول کرده بود تا اینکه به خوابم آمد.در میان دشت سبز وخرمی پر از گلهای زیبا دیدمش.خوب که نگاه کردم شهید آوینی وشهید چمران را که مانند پروانه به دور امام می چرخیدند،را دیدم. با تبسم زیبایی که امام به آنان تقدیم می کرد انرژی تازه ای می گرفتند که مانند همیشه پا به پای اودر خدمتش باشند.به من نگاهی انداخت.به سمتش رفتم وزانو زدم.دستش را گرفته وبوسیدم.اشکهایم روی گونه ام می لغزیدند.دستی به سرم کشید وگفت امید من به شما جوانان است.ودستمال سبزی را که در دستش بود به من داد.از آن پس دیگر با خودم عهد بستم که تا زنده ام چهار دهم هر ماه به توی حیاط خلوت بروم و از آنجا کمی با او درد دل کنم.

 زهرا مومن زاده

  شهر تاریک

شهرامروز تاریک است تاریک تاریک انگار سایه ی تاریکی بر وی شهر کشیده شده است چقدر دلم حال و هوای او را کرده بود سال هاست از مرگ او می گذرد تمام لحظه ها به یاد او هستم هیچوقت او را فراموش نمی کنم چقدر مهربان بود مانند پدربزرگی که می خواد حال و هوای جمع را عوض کند امروز دلم گرفته وقتی به مردم نگاه میکنم که چگونه دلتنگ او یند واقعا غبطه می خورم .امروز روز مرگ اوست .او پدر بزرگی مهربان و دلسوز و فدا کار بود .امروز همه عزا دار مهربان ترین پدر بزرگ اند که جانشان را برای او فدا می کردند .اما او رفت و ما را با غمی بزرگ تنها گذاشت .    

 

                                                                    الهام صفدری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:8  توسط ملیحه حیدری  | 

جلسه ای بود، جلسه ای نبود

 

درست راس ساعت 16 بود که روی صندلی، روبروی دوستدارانش یعنی اعضای خوب ادبی و مربیانشان نشست؛ همراه با لبخندی روی لب که تا آخرین لحظات با او بود. و به واقع شده بود یک تابلوی« لبخند بزن رزمنده». ابتدا کارشناس ادبی، نویسنده ی ادبیات مقاومت و دفاع مقدس؛ آقای  مجید قیصری را از روی برگه ی اعزام، معرفی کرد. مریم حسینیان ضیافتی به صرف داستان راه انداخته بود. مجید قیصری بعد از سلام و احوال پرسی به گفتگو با نویسندگان بزرگ آینده (اعضای ادبی) پرداخت. جلسه ای بود دیگر. سپس داستان مامور توسط یکی از مربیان خوانده شد. حالا آقای قیصری بود که از جبهه ی روبرو بمباران پرسش می شد. مجید قیصری با دستی روی چانه، سنگر می گرفت و لبخند می زد. تا بتواند با پدافند هوایی و زمینی به موقع اش، از خودش دفاع کند. انگار ترکش های سوالات فقط قلقلکش می داد. او نیروهای عملیاتی را چقدر منتظر کشیدن ماشه ی تیر بار پاسخ هایش گذاشت. اما ...... .  اعزامی تلفنی (نیروهای قدیمی و باتجربه را در جنگ، زمان حمله ها، تلفنی خبر می کردند تا سر بزنگاه برسند) می خندید و آرام  از پشت نی زارها رد می شد تا به یادمان بیاندازد که «جنگیدن قلق داشت و ربطی به زور بازو نداشت». انگار جلسه ای نبود. مسئول تدارکات، جیره ی جنگی را  چقدر منظم  و شکیل بین سربازها پخش کرد. مجید قیصری پیرامون نویسنده، نویسندگی و دو داستان ماه زده و مامور که نوشته ی خود او است، صحبت کرد. جلسه ای بود دیگر.

در پایان جلسه، قمقمه های خالی  و قوطی های آر.پی.جی را تحویل یکی از تدارکاتیها دادیم. همه لبخند می زدند و تازه پر انرژی شده بودند و سر شار از کلمه و انگار جلسه ای نبود.

 

این هم یک یادگاری است که جناب استاد مجید قیصری برای دخترم زهرا نوشته است.

خیلی روز خوبی بود جایتان سبز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:1  توسط ملیحه حیدری  | 

تقدیم به تو که بسیار دوست می دارمت

 

صدای کلون درب زنی را در آستانه درب می نشاند، که پیراهنی از حریر سبز و صورتی بر تن دارد. و تاجی از گل به سر. توتیای چشمش را با خاک ایران کشیده است. گردنبندش از مرواریدهای خلیج فارس و گوشواره اش ستاره ی زهره است. دلش پرنیان بهشتی است وعجیب بوی سیب می دهد.            خانه ای دارد وسط قاف، آخر کوچه های مهربانی عشق. که یک عالمه چراغ دانایی از آن آویزان است. گوشه ی سمت راست حیاط را که نگاه کنی، درخت اناری با میوه های ترک خورده، برایت دست تکان می دهد. شاید لیلی زیر این درخت بود که هوای مجنون را کرد و به او رسید. روی دیواراتاقش دستخط خداست. نامه های خط خطیش روی میز است؛ همان که با پر سیمرغ امضایشان کرده و نوشته است: یک فرشته ی ساده و خط خطی؛ عرفان نظرآهاری. ترمه ای به رنگ فیروزه پهن کرده به وسعت دلش و رویش هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش چیده است. ما که حبیب خداییم را، دور سفره می نشاند و با اكسير مقدس از ما پذیرایی می کند. می نوشیم واز چهلستون دنیا دل می کنیم، آن وقت هزار راه تا تورا طی می کنیم. وقتی که می رسیم درهای خاتم کاری شده ات را به رویمان باز می کنی. وه چه خنکایی! سایه ات را که بر سرمان می ریزی؛ سرشار می شویم از بوی خوب شمعدانی. فرشته های آینه پوشت، طبق طبق عشق و مهربانی را می آوردند و از آن پارچه ای خوشبو به تنمان می دوزند؛ از همان هایی که برای عرفان دوخته ای. به آینه ای که توی سفره ی هفت سین نشسته است نگاه می کنیم و تو به ما چشمک می زنی و می خندی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:20  توسط ملیحه حیدری  | 

این روزها صدای پای بهار در مرکز 2 چقدر خوب شنیده می شود

    دوباره گردش ماهی های قرمز در تنگ کوچک شیشه ای نوید بهاری نو را به همگان می داد. و به سفره ی هفت سین حصیری ما شادی خاصی می بخشید. مادرم دوباره سبزه ها را آب می داد و بوی سبزه ی نم خورده در مشامم می دوید. سیب قرمز در کاسه ی چینی میان آب می رقصید  و نگاه  به سمنوهای درون ظرف احساس عجیبی را به من هدیه می کرد. صدای کوکوی فاخته در گوش هایم طنین انداز شده بود. و شکوفه های صورتی گوشواره های شاخه های خشک درختان شده بودند. باران بهاری نم نم می بارید و خاک باغچه را خیس می کرد. شبنم های ریز روی گلبرگ های اقاقی می لغزید و  شمعدانی های کنار حوض به آسمان آبی نگاه می کردند و برای دل شکسته ی گلدان ها دعا می خواندند.

 

شادی نقبایی سوم راهنمایی

 

اسفند کوله بارش را می بندد و به استقبال بهار می رود. صدای آواز گنجشک ها مژده ی بهاری دوباره را می دهد. دوباره بوی گل های بهاری به مشامم می رسد .دوباره مادرم  سفره ی هفت سین پهن می کند. دوباره سبزه ها قد کشیده اند و روبان قرمز کمربند آن ها شده است. بوته های زرد از دور چشمک می زنند. نم نم باران بهاری روی صورتم سر می خورند.دوباره درخت ها شکوفه می زنند.ماهی های قرمز از درون تنگ چشمک می زنند.

 

مژگان دانشور سوم راهنمایی

 

دوباره بوی بهار آمد.شکوفه های درختان زیبایی را به جنگل تقدیم می کند. دوباره ثانیه ها طعم زندگی گرفت.دوباره چمن ها رنگ سبز به خود گرفت.دوباره دید و بازدید جان تازه ای گرفت. ودوباره نجوای «یا محول الحول والاحوال»در گوش ها پیچید.

آری سال دیگری به اسفند رسید...

زمستان دیگری به بهار رسید...

و دوباره...

زهرا مومن زاده سوم راهنمایی

 

شکوفه ها روی درختان می رویند و یکی یکی به مرور زمان بیرون می ایند وبیشترو بیشتر می شوند. رنگ های مختلفی مثل صورتی، قرمز، سفید و... سبزه ها لاخ لاخ از زمین سر در می آوردند.یک دشت سبز و زیبا را می سازند. آن ها لباس نارنجی زمین را درآورده و لباس سبز و زیبایی را بر تن او می کنند. شاخه ها کم کم جای خود را به برگ و شکوفه ها می دهند.

 

فهیمه صالحی اول راهنمایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 16:53  توسط ملیحه حیدری  |