"دیوار اتاق ترنم"
ترنم به دیوار زل زده بود و به چفیه کهنه و قدیمی نگاه می کرد. ....... شاید بهتر باشد از اول شروع کنم. از اونجایی که علی تازه شده بود 25 ساله. اوج شلوغی ها بود همه جا صدای شعار می اومد . امام اعلامیه می داد و شاه که نمی دونست چی کار کنه مردم رو می بست به گلوله. بارون گلوله بود به خدا. علی اصلا تو این خط ها نبود از اون الافای بود که همیشه سر چهار راه وایمیستاد و سوت میزد. چشمش دنبال زری بود دختر اقدس خانم. خیلی می خواستش هر وقت زری از جلسه ها بر می گشت علی تا کمر خم می شد و فقط یک کلمه می گفت: چاکریم آبجی. زری هم ریز ریز می خندید و لی جواب نمی داد آخه فاطی بهش گفته بود اگه جواب بدی پر رو می شه. انگار زری هم از علی خوشش می اومد. یکی دو سالی گذشت و علی روزگارشو به الواتی گذرروند چند وقتی بود که دیگه زری رو نمیدید زری هروقت علی رو میدید دیگه مثل قبل نبود. علی فهمیده بودکه زری یک چیزیش شده اما چیکار شده بود نمیدونست. یه روز که زری از راهپیمایی بر می گشت علی جلوش واستاد طبق عادت جلوش تا کمر خم شد وگفت چاکریم زری خانم اما زری این دفعه ریز نخندید شاید فاطی بهش یاد داده بود زری خواست بره اما علی گفت ببخشید زری خانوم جسارتا خواستم ببینم نومزد مومزد کردین اگه اینطوری لنگ بندازیم جلو به حضرت عباس اگه قضیه اینجوری باشه کنار میکشم. به جون ننه ام راست می گم آبجی. صدای فش فش دماغ زری اومد. علی فهمید زری داره گریه می کنه، با صدای آروم گفت: زری خانم........... زری خانم........... زری سرش و گرفت بالا و گفت: دلمو خوش کردم به شما علی آقا. هر روز می گم فردا؛ فردا می گم پس فردا، می گم این هفته، این ماه، اما نه علی آقا. آدم نشدی به خدا! توی دل علی خالی شد. زری منتظر جواب علی نموند. گذاشت و رفت. شب که شدبی خوابی زد به سر علی.شوکت، ننه پیر علی گفت: علی
نِنِه وَخِز....وَخِز برو کپه مَرگِتِ بذار. فردا امام میه. مو که مُرُم. تو نمی یی.
علی با بی حوصلگی گفت: ای ننه جان بیام که چی بشه. نمی یام حاش نیست. علی اون شب با هزار تا بدبختی خوابش برد. خواب دید که زری دست تو دست عباسه و داره با عباس می رقصه. علی هم قمه کشی راه انداخته بود تو عروسی زری. عباس تنها بسیجی محل بود. با یه چفیه که همیشه دور گردنش بود. علی از خواب پرید. ننه شوکت بالا سر علی واستاده بود و آیه الکرسی می خوند و فوت می کرد دور سر علی: اللهی بمیرُم ننه. خاک به سرُم. خوبی ننه جان. علی از جاش بلند شد. نفس نفس می زد. رفت سر صندوقچه قدیمی آقا جونش. یه چفیه برداشت با یه دست لباس قدیمی. اسم آقا جون شده بود سر در کوچه علی اینا. اون شب علی لباسا رو برداشت و رفت. امام اومد. شاه رفت. جنگ شد. علی و زری حالا زن و شوهر بودند. یه دختر کوچولو داشتن که اسمش ترنم بود. دیگه حالا علی دومین بسیجی محل بود. با یه عالمه ریش. با یه چفیه قدیمی. با عطر همیشگی گلاب. علی رفت جنگ و واسه ترنم تنها یادگاری که گذاشت یه چفیه قدیمی بود........ ترنم به دیوار زل زده بود..........
شادی نقبایی
اول دبیرستان
یادگار پدر
چفیه بود. بله چفیه همان چفیه ای که یادگار پدر بود. وقتی آن را می بوییدم، یاد پدر مهربانم می افتادم. دوستش داشتم زیبا بود و سفید. حس خوبی به او داشتم. یعنی امید داشتم که پدر برمی گردد. وقتی پدر داشت به میدان جنگ می رفت چفیه اش را از او گرفتم. صدای توپ ها و تانک ها می آید. می ترسم. در همین موقع صدای در می آید. وقتی در را باز کردم دیدم پدر است که یک چفیه ی دیگر دور گردن اوست.
زهرا حیدری کلاس:سوم دبستان
